پنجره همراه

7 اوت 2010

سر به هوا

دسته‌بندی شده در: Uncategorized — panjereyehamrah @ 9:36 ب.ظ.
Tags: , ,

کلا بی دقتی رفیق
واسه همین این همه به در و دیوار میخوری
اگه به جای انتظار سبز شدن آسمون آبی
یا کلوچه شدن خورشید
یه کم زیر پاتو نگاه می کردی
نه خاطر جناب شیر رو می آزردی
نه رو سر یوسف بدبخت خراب می شدی
مگه ملت بیکارن بیفتن دنبال تو
که هی پشت سرتو می پایی
یا اینگرید برگمنی که اینجوری تو نخ چشم همه ای
که کی الان از دیدنت خشکش زده
نه عزیزم، محض اطلاع اینجام کازابلانکا نیست، همین خراب شده خودمونه
من که بچه دستت داده بودم!
این دسته بیل چیه دستت؟
ای بابا!
کی پاتو از تو این پارچ دربیاره الان؟
جهیزیه زنم بود

چاره

دسته‌بندی شده در: Uncategorized — panjereyehamrah @ 9:28 ب.ظ.
Tags: , , ,

نفس هایم وسواس گرفته اند
به دیدن موهایت می فرستمشان

مرثیه ای برای کبوترها

دسته‌بندی شده در: Uncategorized — panjereyehamrah @ 9:06 ب.ظ.
Tags: , , ,

کبوترها
میان شاخه هایی که بر تنشان شکوفه می زنند
دنبال لانه می گردند
به دانه های فلزی
که سربازها برایشان می ریزند
عادت ندارند
می ترسم گلویشان را پاره کند
*
بی سیم که آمد
صدای کبوتر به جایی نرسید
و تنها قفس را
بین ژنرال ها جابجا می کرد
*
کبوترها از سوراخ های شهر بیرون میریزند
و سربازها یک ریز
برایشان دانه می پاشند
شانه هایشان را ستاره پرکرده است
مجبورند بر پوتین هایشان
فرود بیایند

6 اوت 2010

دسته‌بندی شده در: Uncategorized — panjereyehamrah @ 7:56 ب.ظ.
Tags: , , ,

بید ها چرا یک ریز سوت می زنند؟
نمی توانند حرفشان را مثل آدم بگویند؟
تاریکی را که می بینی؟
نه نگاه به چشم می آید، نه لرزش دست ها
باد از پنجره بسته چه دیده
که اینگونه بر سرش می کوبد؟
بوته تنباکو، درخت مو
همیشه هوش از سر می برند
هر کسی این راز نمی داند
داوران
سکوت را به داوری نشسته اند

اسماعیل

دسته‌بندی شده در: Uncategorized — panjereyehamrah @ 7:53 ب.ظ.
Tags: , , ,

بکوب

بکوب اسماعیل

بکوب پاهای برهنه ات را بر زمین

به نفت که رسیدی

فرشته ها از همه جا سرت می ریزند

برایت پپسی می آورند

5 اوت 2010

برف آخر خرداد

دسته‌بندی شده در: Uncategorized — panjereyehamrah @ 9:24 ب.ظ.
Tags: , , ,

جا مانده ای از پرواز
تقصیر تو نبود
درخت دیر کرده بود
در ترافیک برف آخر خرداد
این خواب های رنده شده
به چشم های تو نمی آیند
سردتر از آن اند که از گلوی تو پایین روند
و تو مانده ای
در فرود سکوت برف
با گلویی که روی رنگ کوک شده
هرچیزی را که بخوانی
نمی آید
فقط کلاغ روی سایه درخت
- که از خیال تو بیرون نیامد –
با سیاه خواندنش
هم نوای این نت های سفید است
به من نگاه می کنی
و خیالی که ما را به هم بافت
به این برف سنگین
که از چشم های بی تاب تو سرریز می کند

پوسته: Rubric. وب‌نوشت روی وردپرس.کام.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.